ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

زندگی

زندگی با تو چقدر قشنگه... خوبه من... زندگی با تو رنگاوارنگه خوبه من امیرعلی و که گذاشتیم تو روروئکت سریع رفتی و اینطور ایستادی بازی با میمون هم اندازه ی خودت که خاله منا قبل از دنیا اومدنت هدیه گرفته بود یه پرس ابوالفضل وزن کردن پسری تو خونه که جدیدا خیلی علاقه نشون میده آب بازی با مامان جون که منجر به حموم کردن شدش ای عزیز مامان، نمی دونی که چطور روزهامو پر کردی، روزهای با تو بودن خیلی قشنگه خوبه من... ...
10 تير 1391

آش دندونی

٥شنبه اول تیرماه، مصادف با اول ماه شعبان، مامان جون زحمت کشیدن و آش دندونی رو پختن، بابایی هم زحمت پخش کردن آش و عهده دار شدن... و منم که این وسط برنامه ریزی می کردم... این شعر  هم از تراوشات ذهنیه مامانه که معلومه خیلی خوشحاله... و این عکس هم ضمیمه ی آش ها...به همراه شعر مامان شاعر... البته سعی داشتم که یه عکسه درست و حسابی از شما بندازم که همکاری نکردی که نکردی... این دو عکس هم با مضمون دندون از پسره یه دندون...   ...
3 تير 1391

باغ آقا دایی

شب مبعث برای من و بابا شب خاصیه، شب پیوند زندگیه مشترکمون، هیچ باورمون نمیشد که در سومین سالگرد ازدواجمون تو هم کنارمون باشی... روز مبعث دایی حسن و زندایی صبا پیشنهاد باغ آقا داییه زندایی صبا رو دادن، ما هم استقبال کردیم، خیلی خوش گذشت ولی جای بابا جون مهدی و دایی هادی خیلی خالی بود، از اونجائیکه باباجون مهدی خیلی مهربونه و می خواست که خوشیه ما کامل بشه آخر شب خودشو بهمون رسوند،ولی دسترسی به دایی هادی امکانپذیر نبود... خوب میدونی که مامان ندای شما عاشق عکس انداختنه، ولی عکس در طبیعت و محیط باز و خیلی بیشتر دوست داره، پس جای تعجب نداره که این پست پروپیمون عکس داره... تقدیم با عشق به پسر گلم...   اینم ...
30 خرداد 1391

نه یکی دو تا

معلوم شد که تب پنج شنبه مال دندونای نازت بوده، اونم نه یکی ، دو تا مروارید نانازی، دیگه وقتش شد که آش دندونی برات درست کنیم عزیزم، مبارکه مبارک، خیلی خوشحالم... ...
27 خرداد 1391

عصر جمعه

عصر جمعه بابا جون پیشنهاد داد بریم پارک، با مامان جون و خاله ها رفتیم پارک... باباجون مهدی و ابوالفضل اولین نوه ی خاندان این عکسها قبل از خواب ازت انداخته شده، واسه ی همین خسته ای... ...
27 خرداد 1391

پسر بی دندون

٥شنبه شب از ساعتهای 7 تبت شروع شد، نگران شدیم، با پاشویه سعی کردم تبتو پایین بیارم، حس کردم دندون بالایی جلو سمت چپ نیش زده، واسه ی کنترل تبت در طول شب بابایی پیشنهاد داد بریم خونه ی مامان جون... انگار خیلی سخت دندون در میاری، الان تب نداری، هی دندون نیش زده شده نمایان میشه و بعد از ساعاتی اثری ازش پیدا نیست، موندم پسرم با دندون شده یا نه؟ براش آش دندونی درست کنیم یا نه؟ خلاصه من موندم و دندون شما... مامان جون به خاطر حضور شما خیلی از وسایلهاشونو جابه جا کرده که باعث صدمه زدن به شما نشه... اینجا هم خواستم گوشه ای از سرگرم شدنت خونه ی مامان جون و به تصویر بکشم... سعی پسری در بلند شدن با صندلی چرخدار... ...
27 خرداد 1391

313 روزه

ورود به ده ماهگیتو در سفر بودیم نشد برات پست تبریک بذارم، امروز عزیز دلم 313 روزه شدی و این روز و بهت تبریک میگم... 313 روز از قشنگترین و زیباترین و شیرینترین روزهای زندگیمو در کنارت بودم، اینو بدون که مامان با تو خیلی خوشحاله و خدا رو شکر می کنه... 91.3.8 اولین بار که با صدا بوسیدی، به سمت عمه فهیمه رفتی و چند بار بوسیدیش... 91.3.9 اولین بار که تنها بردمت حموم، خیلی کیف داد... 91.3.9 اولین باری که متوجه نه نه گفتنات در مقابل چیزهایی که نمی خواستی شدم... این چند روز تمام توجه ی منو می خوای، تمام حضور منو، یه جورایی مامانی شدی، هر جا باشم هستی، دیگه نمی تونم به راحتی با تلفن صحبت کنم، به راحتی به نت سر بزنم، به راحتی...
24 خرداد 1391

بازی

پسری در حال بازی ... ... نشستن بر روی صندلی به روایت تصویر... و این هم خانه در این روزها ... ...
22 خرداد 1391